سلام بر سید معمار من!
فکرمی کنم 2 سال را رد کرده این دل ما با این دلدادگی اش...
بند اول- آری 2 سال می گذرد از این آشنایی و من مانده ام در حیرت اش که اگر نبود تلنگر های شما، همان موقع پاره شده بود این بندزیبای دوستی بین شما و این حقیر...
بند دوم- پاره شدن تمام ماجرا نبود که بایستی به جای دیگری بندِ وصل میزدم ... اما جز خدا و در مرحله بعد شما مگر کسی تحمل شکستن توبه هایم را دارد؟...
بند سوم- توبه هایی که شکسته شد و دوباره خواسته شد... اما چه کسی بهتر از خدا و شما می داند که توبه هایم "وصله پینه خورده " شده است... بندهای وصله ای هم که مشخص است؛ توان نگهداری ندارد...
بند چهارم- نگهداری را در فیزیک هم خوانده ایم و البته ثبوت این قضیه برای اهل علم و غیر اهل علم آشکار است... همه تجربه ی "بندِ چیزی شدن را" دارند...
بند پنجم- این دنیا همه چیزش به همه چیزش وصل است؛ از هر چیزی می توانی بفهمی اشتباهت کجاست...
بند طلایی: خوبی بند شدن به "حبل المتین" همین است.
6 اسفند 1387
صبح ساعت 9
جمعیت هر لحظه بیشتر می شود. صدا هم به تبع آن بیشتر می شود. انگار نه انگار که همسایه ها به استراحت نیاز دارند. گیرم همه بیدار باشند اما استراحت چه؟
صبح ساعت 10
پنجره را باز میکنم. صدای قرآن به گوش می رسد: " کل نفـــــــ.....
پنجره را می بندم.
صبح ساعت 10:30
صدای ترمز ماشین می آید. به تبع آن جمعیت هم می آید. عده ای دور ماشین حلقه می زنند. انگار نه انگار که ماشین دیده اند تا به حال. گیرم آمبولانس "سفید" را سالی یکبار ببینند؛ اما این همه ولع چرا؟
قبل از ظهر ساعت 10:33
شخصی را وارد خانه می کنند، روی دست جمعیت. همان جمعیتی که صدایشان عددی بیش از تعدادشان را نشان میدهد. صداها نقشی موزون و ریتمی هماهنگ می گیرد. جمعیت است که فریاد می زند: لا اله الاّ الله.... لا اله الاّ الله.... همزمان با حرکت جمعیت مذکور شیــــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ون هم!
("همسایه" مان است که مرده است. مردی نسبتاً جوان و خوش برخورد و کم معاشرت.خدا رحمت کند همه رفتگان را. انتظارش را داشتم. همیشه شنیده بودم و می دانستم که بالاخره اتفاق می افتد و افتاد................می دانستم که "مرگ برای همسایه است" می دانستم)
ادامه مطلب...
........................................
خدا بزرگتر از آن است که وصف شود!
دنیا کوچکتر از آن است که ذهن مرا به خود مشغول دارد!
اما انگار دلم به کوچک ها رضایت بیشتری دارد... قالبش را بزرگ برنداشته ام.تقصیر هیچ کس نیست.
ایراد از "من" است.
........................................
آدم مناسبتی همیشه درگیر روزهاست. همیشه منتظر مناسبت است تا یادآور ی کند برایش،هر واقعه ای را. دریغ که وقایع برای یادآور بودن در تمام زمان هاست؛ هر چند که بر حسب مورد در زمانی خاص اتفاق می افتد.
درگیر مناسبت ها و مناسبات شدن، از زندگی ام انداخته است .
........................................
بنایی داریم؛ شدیداً! سخت است نو شدن ، اما می ارزد. این زمان فقط به این فکر هستیم که اطرافیان-همسایگان- اذیت نشوند به واسطه سر و صدا و خاک . اما بعدش همه!!! لذت خواهند برد.
بنایی آدمی زاد و نو شدنش هم سخت است. تفاوتش یک چیز است. زمانی که درگیر ساختن خودت هستی کسی را در نظر نمی گیری، اما بعد از نوشدن هوایی در کله ات می پیچد... مردم در مورد این تغییر چه خواهند گفت؟!
آخر یکی نیست بگوید: « به مردم چه؟» !!!!!!!
........................................
"رجب المرجب "که می آید قبل از تمام برکات این ماه و الطاف خداوند یاد یک چیز می افتیم:
روزه های ادا نشده!...
تقویم را ورق میزنیم که چند دوشنبه و پنج شنبه و جمعه داریم در این ماه ،که یک تیر و دو نشانش کنیم.
مانده ام این 9 ماه پیشین را چه میکردیم!!!! که فضیلت رجب را به ادای قرض وامی گذراینم.
"حول حالنا الی احسن الحال"
........................................
نیاز فوری به کمک دارم؛
دچار " پوچ بزرگ بینی "شده ام!
........................................
بیتی که پارسال آخر شعبان به دستم رسید.شاید هم رجب!
بر زر کامل عیار آتش گلستان می شود
فرصتی تا هست کامل کن عیار خویش را
ابیات زیر را معنی کنید:
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود
هنوز شب فرا نرسیده و خورشید پهنه آسمان را ترک نکرده که خبر به گوش امیرالمومینن میرسد، عطش دیدار....... و با صورت به زمین خوردن......... و غم یار و مراسم شبانه. اما فرزندانم آرام گریه کنید مبادا کسی باخبر شود. میترسم کسی باخبر شود و .......
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود و لیک به خون جگر شود
چند روزی گذشته اما صبر و حلم امیر المومنین نیز نمیتواند داغ فاطمه را خاموش کند. خون دل میخورد و هر شب آرام و آهسته و خسته از آرام کودکان برمزار فاطمه میرسد و .......
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آنجا مگرشود
امیر میگرید و می گویدبا فاطمه اش: فاطمه جانم! دوری و تنهایی و غم تو را پیش که بازگو کنم که دمی آرام گیرم. کاش من هم ......
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان باشد کزان میانه یکی کارگر شود
تمام آن 95 روز فقط یک چیز از خدا می خواستم. تمام آن 95 روز را. دیگر شده بود ورد زبانم: اللهم اشف کل مرضانا بالقرآن.... اللهم اشف کل مرضانا بالقرآن.... اللهم اشف کل مرضانا بالقرآن.... هر دعایی برای سلامتی ات و همراهی دوباره ات با علی. به امید آنکه شاید یکی از آنها مستجاب شود و تو.....
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
می خوانمت برای چندمین بار شاید هزارمین مرتبه، شاید هم.... چندین شب است که می گریم و همراهی دوباره ات را طلب میکنم. فقط کنار مزارت آرام می گیرم. مگر چند نفر از مدفن که نه! مشهد تومطلعند. الهی! صدایم به او برسد ، اما نه آنچنان بلند که تا سقیفه هم برود و سقیفه نشینان ....
از کیمیای مهر تو زرگشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود
..................................................................................................
درتنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود
...........................................................................
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
..............................................
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست سرها بر آستانه او خاک در شود
...........................
حافظ چو نافه ای سر زلفش به دست توست دم در کش ار نه باد صبا را خبر شود
........
....
.
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس
.........
می گویند: گفتمان امام و انقلاب راس امور ماست.
می گویم: موضع امام در قبال سیاست خارجی کاملا مشخص و صریح بود و تسلیم و تعامل و تسامح
نبود. اما آقایان از مقابله گریزانند.
براستی پاسخی دارند یا منفعل تر از قبل؟
سیاست انفعالی شایسته ایرانی نیست!
..........................................................................
می گویند: سفر های استانی پرهزینه است. از طرفی می گویند سفرهای استانی را ادامه میدهیم.
می گویم: در یک مقایسه و حساب سرانگشتی ببینید و حساب کنید آیا هزینه سفرها بیشتر است یا
هزینه کلاه و تی شرت و شال و چندین توپ پارچه سبز....
راستی بااین چند توپ پارچه و یا با پول اینها برای چند نفر مستحق میشد لباس تهیه کرد؟
..........................................................................
می گویند: جوانان را به عرصه تصمیم گیری کشور وارد میکنیم.
می گویم: پس چرا زمانی که رییس جمهور نهم، جناب دکتر لنکرانی را که حدودا 45 ساله بودند به عنوان
وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی پیشنهاد کرد، صدای اعتراض بلند شد که: جوا ن بی تجربه را چه
به مدیریت آنهم در سطح کلان و وزارت... اما اکنون دم از جوانان زیر 30 سال می زنند.
براستی چرا شهامت صداقت ندارند!
..........................................................................
می گویند: گشت ارشاد را جمع میکنیم
می گویند: شورای نگهبان را اصلاح میکنیم
می گویند: مدت سربازی را به یک سال تقلیل می دهیم
می گویم: گشت ارشاد ارگانی مستقل و زیر نظر رهبری است .
می گویم: شورای نگهبان با رهبری و قوای دیگر است.
می گویم: مدت سربازی مربوط به نیروهای قوای مسلح است و با تصویب مجلس،قانون میشود. هر مورد
آن، چه مدت و چه نحوه آن.
این گفته های آقایان هیچ کدام از اختیارات قانونی دولت نیست که برایش برنامه دارند. حداکثر می توانند
در حد پیشنهاد و البته تقدیم لایحه به مجلس محترم باشد.
می گویم: بهتر نیست در مورد مسایلی صحبت کنند که در حیطه اختیارات و وظایف دولت است؟
قانون را بازخوانی کنید!
..........................................................................
می گویند: سیاستهای اقتصادی دوران جنگ بسیار خوب و همخوان با ملاک های انقلاب و امام راحل
بوده است.
می گویم: کاندیدای محترم! فکر نمی کنید الگوی مصرف آن زمان- قناعت و انفاق- با الگوی مصرف امروز-
مصرف گرایی- متفاوت است .
راستی چند نفراز حامیانتان برای ملاک های انقلاب تره خرد می کنند؟
..........................................................................
می گویند: احساس خطر می کنیم برای مملکت و خطری که در این 4 سال دیدم در 20 سال سکوتمان
ندیدم.
می گویم: اما من از رهبرم چیز دیگری شنیده ام. در جمع مردم با صفای کردستان فرمودند: "نامزدها با
حرفهای خلاف واقع مردم را نگران نکنند. گاهی انسان حرفهای عجیبی می شنود که باور نمیکند از زبان
نامزدها از روی صدق و صفا بیان شده باشد. بنده که از همه آقایان اوضاع کشور را بیشتر میدانم.
بسیاری از این انتقادات دربازه وضع کشور و اقتصاد اشتباه است. "
و البته اقای کاندیدا با این حساب که شد 24 سال!
..........................................................................
می گویند: در این 20 سال نتوانستم از طریق رسانه ملی با شما عزیزان ارتباط برقرار کنم.
می گویم : از این 20 سال، 16 سالش مربوط می شود به دوران آقای هاشمی و دولت آقای خاتمی که
"برادر عزیزم" خطابشان کردید.
و در آخر
مواضعتان را روشن و شفاف بگویید.
و از عبا و عمامه امام راحل آویزان نشوید!
خواهش میکنم انسان باشید، انسان قرآنی
انا لله و انا الیه راجعون
اگر هم نگویم همه خوبان، دست کم میتوانم بگویم خیلی از خوبان یکی یکی جمع منتظرین(خواه خوب
یا نمیه خوب یا...)را ترک کردند. باز هم رحلت بزرگی دیگر و ......انتظار های طولانی فرج!
بهجت روزگارمان هم با اینکه مژده ظهور داده بودند، خود ترک دنیا کردند.....
نه خدا هستم،نه ولی او، نه فردی مطلع از غیب و کائنات؛ اما خالی شدن کره زمین از وجود این نازنینان
و عارفان و عالمان، قلب آدم را به درد می آورد و احساس دلتنگی را دو چندان میکند.
فقط یکبار ایشان را زیارت کرده بودم؛ آنهم درمشهد.....
آیت الله محمدتقی بهجت به دیدار معبود شتافت.
امیدورام در طلیعه ظهور دوباره ببینمتان!
فقط میتوانم بگویم، خیلی غیر منتظره بود...خیلی... خیلی![]()
انشاءالله با مادر سادات، همسر ولایت، ام امامت محشور شوید.
سردار خیبر:
اطاعت محض از ولایت فقیه
مریم- هفت آسمون:
به دیده منت!
**************
من رو حواله کردید پیش کسی که قلعه قلب شما رو فتح کرده بود. رو حرفتون حرفی نمیزنم....اما بدونید که حرفام فقط به شما گفتنی بود. انقدر از حاجی خجالت کشیدم که نپرسید. قطعا حاضر بودید خودتون اونجا. ..................دلم شکست؛ فقط همین!
**************
فردا هم که روز وصاله.... مبارکتون باشه!
سلام بر سید معمار من!
در ضمن همین الان پیغامتون رو دریافت کردم.

